#نهال_پارت_211
نهال آلاله را در آغوش گرفت و گفت: ممنون!
آلاله از این حرکت نهال شکه شده بود. انتظار داشت او هم مثله عروس قبلی اش به جای احترام حاضر جوابی کند. ته دلش حس خوبی پیدا کرده بود.چه کسی بود که از احترام خوشش نیاید؟
نهال زیر چشمی به مرضیه نگاه کرد و با پوزخند ابروهایش را بالا برد.
مرضیه با خشم لبهایش را روی هم فشرد و نگاهش را از او گرفت. آلاله نهال را به ارامی عقب کشید و گفت: برین به سلامت!
و رو کرد به والا!
والا به نشانه تشکر سرش را کم کرد .
نهال نفس عمیقی کشید و رو کرد به خانوم بزرگ و گفت: با اجازه!
خانوم بزرگ از نهال انتظار داشت جلو برود و دست او را هم ببوسد اما نهال قصد چنین کاری را نداشت به سمت والا رفت و گفت: میرم لباسمو عوض کنم چند روزه تنمه!
والا لبخندی زد و گفت: منتظرتم!
نهال از سالن خارج شد و به سمت پله ها رفت. همین که به اتاقش رسید پشت در تکیه زد و بغضش را فرو داد و در حالی که دستش را روی قلبش گذاشته بود گفت: اروم باش نهال....هیچی نمیشه, همه چی درست میشه! والا ادم خوبیه. مطمئنم خوبه!
نگاهی به اطراف کرد. لباسهایش روی زمین پخش شده بودند. یاد دو شب پیش افتاد.
در حالی که به سمت چمدانش که گوشه اتاق بود می رفت گفت: کار درستی کردی!
لباسی که فهیمه برایش خریده بود را به تن کرد و از داخل کیف سیاهی که همراهش بود عکس های مادرش را بیرون کشید. به ارامی روی صندلی نشست و در حالی که به عکس خندان مادرش خیره شده بود گفت: دیدی دستی دستی دخترت ازدواج کرد! مامان من ازدواج کردم!من الان شوهر دارم!
دستی روی پیشانی اش کشید و گفت: اصلا نفهمیدم چی شد!تو اگه بودی می ذاشتی چنین کاری بکنم؟
انگشت اشاره اش را روی صورت مادرش کشید.
romangram.com | @romangram_com