#نهال_پارت_192
ابروهای نهال خود به خود بالا رفت: نه!
اردشیر با خیال راحت نفس عمیقی کشید و گفت: اونجا راحتی؟
نهال آب دهانش را قورت داد. والا به او خیره شده بود.
_نه زیاد!
اردشیر خواست چیزی بگوید ولی نهال ادامه داد.
_منو از عمد از خونه بیرون بردین مگه نه؟
_چی؟
نهال دستش را مشت کرد و گفت: همه اینا نقشه بود واسه خلاص شدن از دست من؟ الان خیالتون راحت شده که من آواره شدم؟
_این حرفا چیه که میزنی؟
_وسایلمو برام بفرستید ، من میرم پیش خالم!
اردشیر از این رفتار نهال ناراحت شده بود با این همه محبتی که از خودش نشان داده بود انتظار عکس العمل بهتری را داشت ولی متاسفانه درست همان طور که خانوم بزرگ گفته بود این دختر نمک نشناس بود!
با عصبانیت گفت: همبن الان بر میگردی اینجا!
نهال بغض کرد . انتظار محبت داشت دلش میخواست پدرش برای برگشتنش اصرار کند نه این که دستور بدهد!
_بیام که چی؟ دیگه چه بلایی میخواین سرم بیارین؟
اردشیر با تحکم گفت: همین که گفتم! گوشی رو بده به والا!
romangram.com | @romangram_com