#نهال_پارت_191


_داره ناهار میخوره!

_گوشیو بده بهش!

نمیخواست مخالفت کند حالا که فهمیده بود مادرش چه خوابی برایش دیده باید تنها بازی میکرد. باید طور دیگری وارد عمل میشد.

_باشه

از جایش بلند شد و از اتاق خارج شد. نهال هنوز هم پشت میز بود!

والا در حالی که به سمت میز میرفت گفت: خان دایی پشت خطه!

نهال با بی حواسی سرش را بلند کند. والا گوشی را به دستش داد.

نهال لحظه ای به صفحه گوشی خیره شد و بعد آن را دم گوشش گرفت.

_الو؟

لحن نگران اردشیر شکه اش کرد.

_نهال؟خودتی؟ حالت خوبه؟

نهال نیم نگاهی به والا که بالای سرش ایستاده بود کرد وسرش را کمی خم کرد و با تعجب آشکاری گفت: خوبم ممنون!

_شما الان کجایین؟

نهال با شک به والا نگاهی کرد و مردد گفت:خونه آقا والا!

_جات خوبه؟ کسی اذیتت نکرده؟

romangram.com | @romangram_com