#نهال_پارت_182


والا قیافه کلافه ای به خودش گرفت. ازاین که به او حس گناه بدهد خوشش آمده بود این درست کاری بود که نفس با او میکرد. تازه فهمیده بود چرا هر وقت از او دلیل آزار و اذیتش را میپرسید با سرخوشی جواب میداد " چون خوشم میاد!".

والا با بی حوصلگی گوشی تلفن را برداشت و به نهال که تقریبا داشت لبش را از بین دندان هایش به دو نیم تقسیم میکرد نگاهی انداخت و گفن: چی سفارش بدم.

نهال اهی کشید و گفت: گرسنه نیستم!

والا سری با تاسف تکان داد و بعد از تماس گرفتن با رستوران و سفارش دو پرس کباب میکس کوشی را قطع کرد.

نهال همچنان سر جایش ایستاده بود والا روی مبل لم دادو گفت: تا کی میخوای اونجا وایسی؟

نهال زیر لب معذرت خواهی کرد و بدون رقبت روی مبلی که رو به روی والا بود نشست. از صاف نشستن و دست هایی که روی پایش مشت شده بودند معلوم بود اصلا از وضعیتش راضی نیست. والا به سمت جلو خم شد گفت: ببین...

نهال سرش را بلند کرد و گفت: گفتم که فقط یه کم معذبم!

والا کمی از این صراحت نهال جا خورد. نهال آن دهانش را قور داد و گفت:خواهش میکنم این بحثو کشش ندین!

والا سرش را تکان داد.

_ممنون!

دوباره نگاه والا در چشمان نهال قفل شد. نهال که دیگر فهمیده بود این وضعیت عادی نیست خیلی سریع نگاهش را دزدید .

والا با نا امیدی اهی کشید و مسیر نگاهش را تغییر داد فکر میکرد دیدن این لباسها تن نهال حس بهتری پیدا میکند اما انگار دلتنگی اش بیشتر هم شده بود

از جایش بلند شد و گفت: برای این که راحت تر باشی من میرم تو اتاقم غذا رو میارن بالا وقتی اومدن بیا صدام کن!

نهال خواست چیزی بگوید اما وقتی چهره در هم والا را دید حرفش را نزد و سرش را پایین انداخت.

حس بدی داشت با خودش فکر میکرد قضاوت والا درباره رفتارش چگونه میتواند باشد. حتما والا با خودش فکر کرده بود که نهال ذهن منحرفی دارد که اینقدر معذب است.

romangram.com | @romangram_com