#نهال_پارت_181
_گفتم که زنگ میزنم چرا اینقدر می پرسی؟
نهال سرش را پایین انداخت و در حالی که با استرس گوشه شالش را دور انگشتش میپیچید گفت:اخه الان نمیدونه من کجام!
والا سرش را به یک سمت خم کرد و گفت: مشکلت باباته یا من؟
که نهال از این سوال صریح والا تعجب کرده بود سرش را بالا گرفت و گفت: نه ... من...!
والا با چشم اشاره ای به دست نهال کرد و گفت: فکر کردی نمیفهمم استرس داری؟
قدمی به سمت نهال برداشت که باعث شد نهال خودش را جمع کند.
_من ترسناکم؟شبیه قاتلام؟ یا چی؟
نهال من من کنان گفت:نه...اصلا اینطور نیست!
والا ابروهایش را بالا برد .
نهال ادامه داد.
_ فقط یه کم, یه کم احساس غریبی میکنم !
نفس عمیقی کشید و گفت: فقط همین!
والا خودش را عقب کشید و سرش با تاسف تکان داد و گفت: اگه ناراحتی برت میگردونم خونه! من صرفا به خاطر این که دختر داییمی خواستم بهت کمک کنم!
زیر چشمی به نهال که با شرمندگی سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد تازه فهمیده بود که از نفس بلند قد تر است!
_معذرت میخوام! نمیخواستم دچار سو تفاهم بشید!
romangram.com | @romangram_com