#نهال_پارت_177
او نفس را در جسم نهال میخواست و اگر آن چشمهای کشیده عسلی رنگ نبود قطعا نهال هم با بقیه دختر های اطرافش فرقی نداشت.هر چقدر بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید. چطور باید کسی را بدون این که بفهمد مجاب میکرد که نقش فرد دیگری را ایفا کند؟!
با کلافگی به سمت اتاقش رفت تا لباس بردارد . یک دوش آب گرم برای این اعصاب متشنج شفا بود!
درب کمد را باز کرد و با وسواس لباس مناسبی انتخاب کرد. همین که حوله اش را برداشت نگاهش به لباس های مرتب و دست نخورده نفس در گوشه کمد افتاد !
بی اختیار دستش را دراز کرد و یکی از بلوز ها را بیرون کشید و به صورتش چسباند.
با بستن چشمهایش بوی عطر نفس را که هنوز روی لباسش مانده بود را با تمام وجود تنفس کرد اما ناگهان انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد چشمهایش را باز کرد و به لباس ها خیره شد.
خیلی سریع دست به کار شد و شروع کرد به زیر و رو کردن لباس ها.
بالاخره از بین آن همه لباس نامناسب تونیک چهارخانه قرمز و ابی همراه با یک شلوار راسته مشکی از بین لباس ها بیرون کشید.
اینها را نفس اخرین باری که با هم به شمال رفته بودند در راه به تن کرده بود!
با یاد آوری خاطرات لبخندی همراه با اخم مهمان صورت والا شد.
با همان حالت لباس ها را با دقت تا زد از اتاق خارج شد.
همان طور که پشت در اتاق دخترش ایستاده بود برای اخرین بار به لباسها نگاه کرد تا از تصمیمش مطمئن شود .
لباس ها را بین دستهایش فشرد و تقه ای به در زد. نهال خیلی زود جواب داد.
_بله؟
_میشه یه لحظه در رو باز کنی؟
_در بازه!
romangram.com | @romangram_com