#نهال_پارت_176


انگار هر چقدر سعی میکرد مودب تر به نظر برسد بیشتر خراب کاری میکرد.

با این حرکت نهال دندان های سفید و ردیف والا از پشت لبخند عمیقش مشخص شد.

_ این حرفا بهت نمیاد ؟

کمرش را کمی صاف تر کرد و در حالی که لجوجانه به نی شیرش خیره شده بود گفت: معذرت میخوام!

_کاری نکردی که بخوای معذرت خواهی کنی!

لحن مهربان والا باعث شد نهال سرش را بالا بگیرد ولی بلافاصله وقتی با چشمان خیره والا مواجه شد از جایش بلند شد و گفت: من گرسنه نیستم! میرم...میرم...

نگاهی به اطرافش کرد کجا میخواست برود. اینجا خانه والا بود گذشته از این که جایی را بلد نبود ادب حکم میکرد که فقط جایی که صاحب خانه مشخص کرده برود!

والا که به خوبی متوجه معذب بودن نهال شده بود.

دستش را به سمت اتاقها دراز کرد و گفت: اتاق سمت چپ مال هستیه اگه بخوای میتونی بری اونجا استراحت کنی!نهال بدون معطلی زیر لب تشکر کرد و به سمت اتاق ها رفت.

همین که وارد اتاق شد در را بست و به آن تکیه داد.

دستش را محکم به پیشانی اش کوبید و گفت: عجب ابروریزی شد!

دستهایش را به کمرش زد و گفت: کاش زودتر یه جایی پیدا بشه که برم!

نگاهی به کل اتاق انداخت و بدون توجه به وسایلی که در اتاق چیده شده بود گفت: نمیتونم اینجا بمونم!

والا از جایش بلند شد. به خاطر این که نمیدانست در برابر نهال باید چه رفتاری نشان بدهد کلافه بود.

نگاهی به در اتاق کرد. قطعا با اتفاقاتی که پیش آمده بود میتوانست اردشیر را مجبور کند که نهال را به عقد او در بیاورد ولی حداقل برای این دختر انقدر شخصبت قائل میشد که او را به انجام کاری که ممکن است راضی نباشد مجبور کند. به علاوه چیزی که شب قبل دیده بود موضع نهال را کاملا دربرابر زور و اجبار مشخص میکرد . والا همه این ها را می دانست اما این که چه باید بکند هنوز برایش سوال بود.

romangram.com | @romangram_com