#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_94
و دوباره ماشین به حرکت در اومد و رفت به سمت مغازه موبایل فروشی; لامصب خیلی شیک بود. گوشیو دادم دست ونداد و گفتم:
-ممنون داداش جبران میکنم فقط بگو زود درست شه لازمش دارم.
لبخندی زد و گفت:
-نه بابا تا آخرشب که برگردیم صحیح و سلامت تو دستته.
لبخندی زدم به معنای تشکر که سری تکون داد و از ماشین پیاده شد و رفت به سمت مغازه و انگار اون دوستش بود، یه مرد سیاه پوست و خوش برو رو. گوشیو داد دستش و برگشت نشست تو ماشین و رو به من گفت:
-دیگه هیچی نمیخوای؟
نگاهش کردم و گفتم:
-نه ولی من و النا و سهیل دلمون هوس بستنی کرده اونم از نوع کاکائوییش.
النا و سهیل با تعجب نگام کردن که سهیل گفت:
-هرچی میخری بخر ولی طعمش کاکائویی نباشه داداش.
-النا محکم کوبید تو سر سهیل و گفت:
-نخیرم هرچی میگیره باید طعمش کاکائویی باشه فهمیدی فسقل خان؟
سهیل با انزجار نگاهی به ونداد کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com