#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_91
-بله اگه اجازه میفرمایید.
سهیل: منم رشتم گرافیکه، ایول داداش مهراد فدات بشم من.
و بعد دیگه ساکت شدیم و عین آدم به راهمون ادامه دادیم. از اونجایی که هیچ وقت با خودم فلش جا نمیزارم تو خونه فلشم رو از تو جیبم در آوردم و زدم به ضبط ماشین که شروع به خوندن کرد والا دلمون میترکید اگه تو اون سکوت مطلق میبودم.
یهو سهیل دوباره ازم پرسید:
-میگم مهراد مامانت شما رو وقتی کوچیک بودین چه جوری حموم میبرد؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
-چرا میپرسی؟
سهیل با من من گفت:
-آخه..اوم..از دوستم..شنیده بودم..گفتم ازت بپرسم ببینم راست گفته یا نه!
با درد نگاهش کردم و شروع به توضیح کردم:
-ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ ما تو ﻛﻮدکیمون آهان این جوری بود که ﺍﻭﻟﺶ میرﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻣﻲ ﻛﻪ ﻧﻪ ﺁﺏ ﺳﺮﺩﺵ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ آب ﮔﺮﻣﺶ، ﻳﻬﻮ ﺁﺏ میشد ٢٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺯﻳﺮ ﺻﻔﺮ و ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎ ﻫﻢ ٧٠ ﺩﺭﺟﻪ ﺑﺎﻻﻱ ﺻﻔﺮ. ﺑﻌﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﺮﺍﻣﻲ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮ ﭘﺎﻭﻩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻏﻲ ﭼﻨﺎﻥ میاﻓﺘﺎﺩ ﺭﻭ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﻱ ﻣﻐﺰمون ٤ ﺳﺎﻧﺖ جا به جا میشد ، ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺟﻴﻎ ﻭ ﺩﺍﺩ میکردیم ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ !
ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻮﺩ که ﺑﺎ ﻛﻴﺴﻪ ﻛﻠﻔﺖ ﻭ ﺿﺨﻴﻢ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻮﺭ میافتاد ﺑﻪ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ، ﺧﺪﺍ ﺷﺎﻫﺪﻩ ٢ ﻻﻳﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﻤﻮﻥ ﻛﻨﺪﻩ میشد ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﻓﻜﺮ میکرد ﭼﺮﻛﻪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ میداد.
ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﻳﻪ ﻛﺘﻜﻲ ﻫﻢ میخوردیم که چرا اينقدر وول میخوري؛ (اصلا وول نمیخورديما، شدت فشار کيسه کشي ما رو اينور اونور می کشوند )
romangram.com | @romangram_com