#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_66
-خدا ببخشه.
مهربون نگام کرد و گفت:
-بیا بریم احتمال صد در صد میدم چیزی نخوردی این وقت شب.
شیطون گفتم:
-آره بریم که روده بزرگم داره با قلبم بازی میکنه روده کوچیکه رو هم خورده.
با هم به سمت آشپزخونه رفتیم، مامانش شام پخته بود ولی بوی بدی میداد. خدا کنه از این غذاهای آشغال مثل خرچنگ و قورباغه نباشه؛ رفتم نشستم رو صندلی و منتظر به سهیل چشم دوختم اونم رفت قابلمه رو اورد و با خنده گفت:
-دستپخت مامانمه، قورمه سبزیه چون تا حالا درست نکرده اینجوری شده.
نگاهی به قابلمه انداختم، یه عالمه لوبیا چشم بلبلی و سبزی و هفتا لیمو و یک کیلو روغن توش بود به علاوه گوشتی قرمز رنگ که نشان از پخته نشدن گوشت بود!
بوش که به دماغم خورد عوق زدم و سریع دستمو سمت بینیم بردم تا دیگه بوی بد رو بو نکنم، همچنان توی سینک ظرفشویی عوق میزدم ولی هیچیم بیرون نمیاومد. وقتی یکم بهتر شدم دستم رو از روی دماغم برداشتم که خونی توی سینک چکه کرد، باز هم خون دماغ شده بودم. با حرص دندونامو روی هم سابیدم که این بار لثه هامم خونی شدن!
بیخیال داشتم دماغ و دهنمو میشستم که سهیل رو دیدم عین مجسمه داره نگام میکنه که با سر اشاره کردم که چشه؟
اونم در جواب هیچی نگفت و رفت.
قابلمه رو برداشتم سریع انداختم داخل سینک و دستامو با مایع شستم و با دستمالی خشک کردم. حسابی خوابم گرفته بود و بدنم درد میکرد، از آشپزخونه که خارج شدم دیدم خانم لیدیا و عمو صالح حرف میزنن، خانوم لیدیا با چهره ای غمزده نگام کرد و با لهجه زیبایش گفت:
-عزیزم چیزی میخوری سفارش بدم بیارن؟ امشب هیچکدوممون چیزی نخوردیم و من بلد نبودم غذا درست کنم.
romangram.com | @romangram_com