#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_62
یهو شروع به خندیدن کرد، متعجب ازش پرسیدم:
-مریم چرا خنده هیستریکی میکنی؟ میدونم از غم دوریه منه برمیگردم
با خنده گفت:
-نبابا یه لحظه فاز هندی گرفتم جو گرفتت ها!
خندیدم و گفتم:
-پرو منو باش که خواهرم دلش واسم تنگ شده.
با پرویی ذاتیش گفت:
-نه بابا کی گفته تازه گشادم شده بزار برم به مامان بگم.
با شنیدن کلمه مامان تندی گفتم:
-نه نگی ها
متعجب گفت:
-چرا نباید بدونه خان کجا تشریف دارن؟
جدی شدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com