#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_56


با این حرفش سریع از جام بلند شدم گوشیمو گذاشتم توی جیبم و وسایلی که دستم بود رو از کشوی بالای سقف هواپیما برداشتم و با گفتن:

-متشکرم النا خانوم.

از اون جا دور شدم، و هممون یکی یکی از در هواپیما بیرون می‌رفتیم

وقتی اومدم داخل فرودگاه با خودم گفتم:

-کسی قرار نبود بیاد دنبالم؟

با این فکرم آه پر دردی کشیدم و رفتم همه وسایلامو گرفتم و سوار تاکسی شدم و آدرس خونه آقای امیریان رو دادم؛ خواستیم حرکت کنیم که یهو یه دختری با وسایلاش خودشو انداخت جلو ماشین و گفت:

-وایسا منم ببرین

من و راننده تاکسی تو شوک رفته بودیم از ترس دختره خنگ اگه این ترمز نزده بود که به فنا می‌رفت.

من و راننده وقتی به خودمون اومدیم که النا نشست تو ماشین، بعد از چند دقیقه طولانی راننده نزدیک یه کوچه وایستاد و گفت:

-هردوتون مقصدتون اینجا بود.

با گفتن این حرف راننده کم کم داشتم پی می‌بردم که النا دختر دوست باباست!

(راننده تمام حرفایی رو که می‌‌زد رو به انگلیسی می‌گفت، محض اطلاع گفتم نه که اگه بهتون نگم تا سال فکر می‌کنین راننده فارسی زبون بوده. بله از جاتون بلند نشید توروخدا کمرتون درد می‌گیره)

از راننده تشکری کردیم و پولشو حساب کردیم هرکی هرجا خواست بره که النا با لبخندی شیطون گفت:

romangram.com | @romangram_com