#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_51
سرم رو عینه بچه مثبت ها انداختم پایین اما قبلش چیزی نظرمو جلب کرد که سریع سرمو بالا آوردم و از پنجره به بیرون چشم دوختم...
همه مسافرها نشسته بودن رو صندلیشون پچ پچشون به هوا بود و میخواستیم پرواز کنیم تو آسمون که چشمم افتاد به متین که با هول ولا دنبال من میگشت؛ لباساش ناجور بود، موهاش، سرش، همگی ژولیده بود و معلوم بود شونه نزدشون لباساش هم همشون کج و معوج شده بودن؛ با عجله این طرف و اون طرف میرفت. گوشیشو از جیبش در اورد و باهاش ور رفت که محکم گوشیو زد به زمین که شکست!
کم کم هواپیما راهشو کشید که بره اونوقت متین نگاهی به این بالا انداخت، با وجود چشم های تیز متین مطمئن بودم که منو دیده، نگاهم فقط به متین بود تا اینکه هواپیما شروع به حرکت کرد و بعد از چند دقیقه رفتیم تو آسمون.
منظره بیرون خیلی قشنگ بود؛ ابرهای سفید رنگی که توی آسمون آبی به هر شکلی در میاومدن.
محو تماشاشون بودم که با صدای سرفه کسی حواسمو دادم به کناریم، معلوم میشد خیلی شیطونه مثل خودم ولی اون یکی که همش باهاش حرف میزد یکم سرسنگین بود!
دختره به بغل دستیش گفت:
_-شوهر چگونه موجودی است؟
قبل از این که اون دختره دیگه جوابشو با حرص بده من با خودشیرینی ذاتیم گفتم:
-شوهر فعلا موجود نیست! بی خود دلتونو صابون نزنید یه دونه پیرمرد ته انبار مونده فاکتور کنم براتون؟
اون دختری که میخواست جوابشو بده با اخم گفت:
-هه خندیدیم نمکدون دیشب تو آب نمک خوابیده بودی؟
این یکی که کنارم نشسته بود خندید و گفت:
-ایول عجب بچه مثبتی سوگل جون با خاک یکسانت کرد.
romangram.com | @romangram_com