#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_49


از در زدم بیرون عجیب بعد از حرف زدن با پدرم خوشحال بودم دوست داشتم بیشتر می‌موندم اما نه باید برم.

تاکسی گرفتم و به سمت فرودگاه حرکت کردم. توی راه مردی که راننده بود از خودش و خاندان و ایل و تبارش برام تعریف کرد منم عین بز زل زده بودم بهش و با هر حرفش سرم رو تکون می‌دادم عین خنگا. وقتی رسیدیم خیلی سریع پولشو حساب کردم و جیم زد از بس که زر زد!

مرتیکه باوا تو دختر داری به من چه ربطی داره خواهر داری به من چه ربطی داره؟ اه!

رفتم داخل فرودگاه و منتظر موندم تا هواپیما مون رو بگن کی پرواز می‌کنیم.

دخترا و پسرایی اینجا بودن که هرکدومشون می‌خواستن برن مادرو پدراشونو سفت بغل کرده بودن و گریه می‌کردن، والا من که برام کسی نیومده باهام! خیلیم خوبه اگه بابا یا مامان یا متین باهام می‌اومد حتما از رفتن صرف نظر می‌کردم.

با یاد متین لبخندی به روی لبم اومد یادم اومد باید بهش زنگ بزنم. از این کارم لبخند شیطونی گوشه لبم جا گرفت؛ گوشیمو از تو جیبم آوردم بیرون و روی اسم متین کلیک کردم و تماس رو وصل کردم.

بعد از چند بوق طولانی متین جواب داد:

-مهراد بگیرمت زندت نمیزارم خیلی خری احمق بیشور این چه کاری بود تو کردی حالا آب ریخته روم اشکالی نداره تختمو ننت میاد واسم خشک می‌کنه؟

باخنده گفتم:

_حقته پسرخاله بدرود برادر عزیزم روی یخچال رو نگاهی بنداز

و گوشیو قطع کردم...

یه پنج دقیقه گذشت که دیدم گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد همزمان هواپیمای ما هم صدا میزدن که بریم سوار بشیم...

گوشیو برداشتم و جواب دادم:

romangram.com | @romangram_com