#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_48


یه کیک و آبمیوه از توی یخچال برداشتم و به میز نرسیده هردوتاشون رو خوردم!

خودم از این کارم متعجب شدم!

اصلا هیچوقت من عطش رو احساس نمی‌کردم اما الان خیلی دلم آب می‌خواست آبی سرد؛ بیخیال ظرف ها رو انداختم تو ظرفشویی و خواستم برگردم که سایه ای افتاد روم و دستی روی شونم حرکت کرد.

بزاق دهانم رو با صدا دادم پایین هول کردم.

تمام بدنم برای چند لحظه بی حس شد!

تاحالا سابقه نداشته بترسم یا بدنم بی حس بشه!

آروم برگشتم طرف شخص که با چهره نگران بابا روبه رو شدم لبخندی زدم و گفتم:

-امروز دیگه میرم، ببخشید که هم شما رو ناراحت کردم و هم مامان رو

بابا لبخندی زد و گفت:

-خدا ببخشه خوب توام حق داشتی بدونی، باشه.

کارتی رو از جیبش بیرون آورد و گفت:

-می‌دونستم واسه جمع کردن وسایلت بر می‌گردی، واسه همین توی این کارت واست پول ریختم. هرماه توش پول می‌ریزم برو خودتو درمان کن نمی‌تونم باهات بیام و خودت می‌دونی که مامانت یکم حالش خرابه، برو اونجا و به این آدرس برو که بهت میدم حتما تحت نظر دکتر قرار می‌گیری و این آدرس خونه دوستمه.

بابا راجب رفیقش توضیح داد همه چیو گفت و من در اخر باهاش دست دادم و بغلش کردم و مردونه خداحافظی کردم.

romangram.com | @romangram_com