#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_45
دلم واسه شیطنتام تنگ شده بود واسه همین دلم میخواست یه کاری بکنم.
با فکری که به سرم زد خنده شیطانی کردم و رفتم دست متین رو گرفتم و به زور آوردم سوار ماشین کردم.
بااخم زل زد بهم و گفت:
-داشتم مخشو میزدم مثل جنتلمن ها تو عین بتمن اومدی منو اوردی اینجا اه!
باخنده گفتم:
-خوب آقای جنتلمن شمارش رو که گرفتی یعنی مخشو زدی بعدشم ماریا مخ نداره که تو بخوای بزنیش.
خندید و گفت:
-ماریا نه و ماریا خانوم؛ میخوام عاشقش بشم و باهاش ازدواج کنم
خندیدم به این طرز فکر متین باخنده گفت:
-میخوام داماد بشم مثل تو پیرپسر نشم.
خندیدیم؛ شاید این آخرین خنده ی از ته دل من و متین میبود و شاید اولیش.
به سمت خونه رفتیم و هرکدوم گرفتیم خوابیدیم.
***
romangram.com | @romangram_com