#_نبض_احساس_پارت_190
اميربه خودش اومددسته گلوداددستم.خودش کلاه شنلم روگذاشت روي سرم.همونجوري که فيلم بردارميگفت ازپله هااومديم پايين وسوارماشين شديم.
_امير؟!
امير:هوم؟!
_چيزي شده؟
امير:نه..
_پس چراساکت وتوفکري؟
امير:دارم نقشه ميکشم.
_نقشه چي؟
امير:فرار
_فرار؟
امير:آره فرارميخوام همشون روبپيچونم وباهم بريم يه جاي خلوت.
romangram.com | @romangram_com