#_نبض_احساس_پارت_170
سپهرباخنده ازجاش بلندشدواومدپيشم.باسعيدمسخره بازي درمياورديم وهمه روميخندونديم.بعدشام آتيش روروشن کرديم وهمه دورش جمع شديم ومشغول سيب زميني خوردن شديم.
_من الان برميگردم.
نازنين:کجا؟
_ميام الان عشقم.
رفتم سمت ماشينم وازصندوق عقب گيتارمشکيموبرداشتم وبرگشتم توجمع.
هستي:اخ جون اميرميخوادبرامون بزنه.
همه برام دست ميزدن ويک صداميگفتن:امير...امير..
منم هماهنگ بادست زدنشون ميرقصيدم.گيتارم روگرفتم بغلم ونشستم سرجام.
_خب بريم...همکاري هم کنين ها...
شروع کردم به زدن وخوندن...
romangram.com | @romangram_com