#_نبض_احساس_پارت_168


_اگه بااين کارآروم ميشي ميبخشمت.

سپهرسرشوانداخت پايين وچيزي نگفت.اين پسريه چيزي داشت که باعث ميشدبرم طرفش نميدونم چي...صداقتش؟!پاکيش؟مهربونيش؟مردونگيش؟

هرچي که بوددلم ميخواست کنارش باشم وبراش بهترين دوست باشم.رفتم طرف وروي زمين روي يه زانوم نشستم ودستموگذاشتم روي شونش وگفتم:ميخوام الان که هيچي نداري رفيقت باشم تانگي بخاطرپولم کنارمي من ميخوام بخاطرخودت کنارت باشم برادرت باشم ادمي باشم که هروقت به مشکل برخوردي اولين نفراسم من بيادتوذهنت.

سپهر:پس بقيه چي؟

_مطمئن باش همه اوناهم وقتي بشناسنت عاشقت ميشن.نيازي هم نيس کل زندگيتوبهشون بگي ميگيم مادوستاي دوران بچگي بوديم که هموگم کرده بوديم والان که باهم حرف زديم هموشناختيم خوبه؟

سپهر:توخيلي خوبي امير.

خنديدم وگفتم:خوبي ازاون بالاييه که ميدونم باهاش قهري.

سپهر:ازکجاميدوني که باهاش قهرم؟

_ازاونجايي که ماادماخيلي بي معرفتيم تواينجورموقع هاباهاش قهرميکنيم.

روزبعدرفتيم مسافرخونه ووسايل سپهروگرفتيم وپول مسافرخونه روهم پرداخت کرديم وازاون روزسپهرکنارماموند.سپهرفهميدکه سايه ورايان همديگرودوست دارن خواستم دراين موردباهاش حرف بزنم ولي گفت نميخوادکه دراين موردچيزي بگه بارهاديدم که باچه حسرتي به سايه نگاه ميکردميخواست غمش روپشت خنده هاي مصنوعي پنهون کنه ولي هرکي هم نميفهميدمن اينوميديدم وميفهميدم.اززندگي سپهرچيزي به بقيه نگفتيم فقط اينکه ورشکست شدن وخانوادش فوت کردن.ازشانس خوبمون هم سپهرحسابداري خونده بودوقرارشدتوي شرکت مشغول به کارشه وپيش من بمونه.همونجابين هستي وسپهرصيغه خواهربرادري خونديم تااينجوري هردوشون راحت شن مثه اون موقع که بين من وبهارخونده شد.

شب شده بودرفتيم بالاتالباس مناسب بپوشيم.شلوارزرشکي باپيراهن نخي سفيدپوشيدم آستيناموتازدم وتاآرنج دادم بالا.ساعتي که بندش زرشکي وصفحش مشکي بودروهم دستم کردم ورفتم پايين.همه پايين بودن نازنينم شلوارزرشکي بامانتومشکي وشال زرشکي پوشيده بود.


romangram.com | @romangram_com