#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_443


- کی؟

او را همان طورکه می بوسید به عقب هدایت کرد و همین که به کنار حمام رسیدند در را گشود و او را هل داد داخل.

- ما توي حمام بودیم، با هم!
مهرانا جیغ شادمانه اي کشید.

- روزبه نه!

و صداي جیغ و خنده شان کل خانه را برداشت.

ساعاتی بعد هر دو خوشحال، سرحال و عاشق تر از همیشه لباس پوشیدند و مرتب و آراسته به خانه ي میثم رفتند. وقتی فریده آن دو را

این طور خوشحال دید، بی درنگ به نسرین زنگ زد و همه براي شام دور هم جمع شدند.

انگار مهرانا قبلا توي هوا معلق بود، اما حالا آرامش داشت و همه چیز را مدیون عشق عزیزش بود. روزبه توي جمع اعلام کرد.

- مادراي گرامی و پدر عزیز؛ فعلا هوس نوه رو از سرتون در بیارید که مهرانا خانم می خواد بره دانشگاه!

مهرانا خوشحال تر از قبل سر به سر روزبه گذاشت و خطاب به پدر شوهرش گفت:

- بابا همسایتون توي شمال، آقاي تمجیدي رو می گم؛ می شه یه جوري باهاش قرار بذارید من یه مشورتی باهاشون بکنم.آخه دوست دارم

پزشکی بخوونم!


romangram.com | @romangram_com