#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_416


لعنتی اومد خواستگاري شما هم ...

نسرین این بار جدي تر از قبل گفت:

- مهرانا فراموش که نکردي وقتی روزبه ازت خواستگاري رسمی کرد داشتی بال در میاوردي و دیگه شب و روزت رو با اون سر می

کردي؟ طوري که ما رو مجبور کردین زودتر عروسی رو راه بندازیم!

مهرانا سرش را تکان داد و با کینه و نفرت گفت:

- نه تقصیر شما نیست! اون مارمولک منو گول زد. اون طوري رفتار کرد که من عاشقش بشم؛ اون منو گول زد!

ایستاد و با پوزخند تلخی گفت:

- پس بگو چرا این اواخر مدام بهم می گفت قول بده وقتی حافظت برگشت بازم منو مثل حالا دوست داشته باشی! خودشم می دونست چه

کلکی سوار کرده!

مهرانا این قدر حرف زد که عاقبت بی حال شد و روي تخت ولو شد. دیگر حوصله ي مشهد را نداشت. بی سر و صدا برگشتند و به خواست

او حرفی از بازگشتشان نزدند. مهرانا از مادرش خواسته بود به او زمان بدهد تا فکر کند. چیزي بود که مادرش نمی دانست. خجالت می

کشید به او بگوید که علی رغم همه ي این کارهاي روزبه، او عاشقش شده! او عاشق شده بود، عاشق روزبه! واقعا از دست خودش عصبانی

بود، اما شوهرش را ... روزبه را دوست داشت. فقط خیلی از دستش عصبانی بود، خیلی زیاد! طوري که نمی خواست فعلا او را ببیند.

romangram.com | @romangram_com