#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_415


- تو اون شب توي ساحل به روزبه گفتی که ...

مهرانا بی رمق تر از قبل گفت:

- بله بهش گفتم، گفتم دلی ندارم بهت بدم! اصرار کرد، التماس کرد، گفتم اصلا قصد ازدواج ندارم پس ولم کن برو دنبال زندگیت و وقتت

رو واسه من هدر نده! اما اون رذل عوضی ... مامان آخه چرا شما صبر نکردید؟!

- پس چرا وقتی از ساحل برگشتید، روزبه گفت ما با هم به توافق رسیدیم؟!

مهرانا باغیظ گفت:

- ما سر اینکه فعلا حرفی از تصمیممون نزنیم، توافق کردیم. من حتی ... حتی اون انگشتر رو بهش برگردوندم که اونم پس نگرفت؛ گفت

وقتی به همه خواستیم بگیم تصمیم ما ازدواج نیست، پس بده!

نسرین کنارش نشست و با تته پته گفت:

- بعد تصادفت شما به هم ... بیشتر ... یعنی یه جوري شده بودین که! خب من ... یعنی ما ... منو خانواده ي گلزار نمی دونستیم که تو به

روزبه جواب رد دادي. اون همه علاقه و عشق هم انکار نکردنی بود. خب ... من ...

مهرانا با دلخوري گفت:

- مامان من حتی از دختر خانم اطیابی هم کوچیک ترم! آخه چرا این کار رو کردین! چرا به من نگفتید صبر کن تا حافظت برگرده؟! تا اون

romangram.com | @romangram_com