#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_79

زياد طول نكشيد و دو دقيقه اي يه ليوان پرآب پرتقال گرفتم و گذاشتمش داخل سينی، جلوش يكم خم شدمو ليوانو به دهنش نزديك كردم...

دهنشو باز كرد و با ناز شروع كرد به خوردن، می خواستم همه رو بريزم روي لباسش ولی نريختم...

و اون فاتحانه و مغرورانه به همه نگاه ميكرد و آروم آروم ميخورد....

سرمو نزديك گوشش بردم و آروم زمزمه كردم من: بدبخت عقده اي خودتو آماده كن، دارم برات ...

پوزخندي زد و به با ناز خوردنش ادامه داد...

توي فكر تلافی نبودم چون قبول داشتم كار صبحم بد بوده و ميخواستم يه جوري از دلش در بيارم...

ولی وقتی اون پوزخندشو ديدمو فهميدم كه جديم نگرفته به غرورم برخورد، پوزخندش كارو خراب كرد و از همونجا رفتم توي فكر تلافی كردن، بايد حالشو جا مياوردم تا بفهمه با من نبايد در بيوفته...

يه ساعت خوردنشو طول داد و بعد مغرورانه به همه نگاه كرد.

همينطور كه دور لبشو با دستمال كاغذي تميز می كرد لبخندي زد و گفت نفس: ديدين انجام داد؟

آيسان: باورم نميشه آرمان اينكارو كرده باشه، هنوز تو شكم...

فريد: خاك تو سرت كه ضايمون كردي آرمان...

هاله: خيلی جالب بود قيافه آرمان موقه اجرا حكم...

همه داشتن درمورد اين امر نادر صحبت می كردن كه صداي آتی به بحث خاتمه داد آتنا: بچه ها بياين داخل سفره پهنه.

همه رفتيم واسه صرف ناهار، هميشه خانوما برنجو درست می كردن و مردا كباب و جوجه رو، و اين باعث شده بود كه به ماجوونا حسابی خوش بگذره و دست به سياه و سفيد نزنيم...

بعدخوردن ناهار دوباره دخترا و پسرا از هم جدا شدن و رفتيم توي حياط، هردفه كه دور هم جمع ميشديم يه دخترو اذيت ميكرديم و جيغشو در مياورديم...

و حالا چه كسی بهتر از نفس تازه وارد...

دنبال يه راه واسه ترسوندنش بودن كه گفتم خودم ميدونم چيكار كنم.

دخترا دور استخر ايستاده بودن و ميگفتن و ميخنديدن، رفتم لوسيو باز كردم و آروم طوري كه كسی متوجه نشه پشت نفس ولش كردم...

ميدونستم دخترا بجز نفس كسی از سگ نميترسه...


romangram.com | @romangram_com