#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_78
خيره شد توي چشمام، عجيب بود كه از شيطونی نگاهش خوشم اومده بود!!....!!
نفس: اوووووممممممم......
هوا خيييييلی گرمه ،دستگاه آب پرتقال گيري رو بيار توي حياطو جلوي همه برام يه ليوان پرٌ آب پرتقال بگير، بذار توي سينی و تا كمر خم شو، بعدم برش دارو آروم آروم دهنم كن تا تموم شه...
صداي خنده ي همه بلند شد....
لعنتی ميدونستم ميخواد حالمو بگيره....
اول می خواستم مثل هميشه بزنم زير همه چيز، ولی....
ميدونستم باهاش چيكار كنم ....
بد شانسی اين بود كه اينجا آب پرتقال گيري برقی نبود و مجبور بودم با دست بگيرم...
بلند شدم و گفتم انجام ميدم، اين قانون بازيه...
و در مقابل چشم هاي متعجب همه وارد خونه شدم
بعد از برداشتن دستگاهو چند تا پرتقال و سينی و ليوان برگشتم و رفتم پيش بقيه...
همه با تعجب نگاهم می كردن، حتی خود نفس، انگار كه اونم منو شناخته بود و باورش نميشد كه بخوام حكمشو اجرا كنم...
آيسان: آرمااااان ،واقعا ميخواي حكمشو اجرا كنی؟ خونسردانه سرمو تكون دادم و گفتم من: آره
هاله: محاله تو اين كارو بكنی...
من: می كنم
هركسی يه چيزي ميگفتو همهمه شده بود حسابی...
آستينامو بالا زدم و شروع كردم...
درسته كار سختی نبود ولی اين غرور لعنتی...
همين كه واسه اولين بار حاضر شده بودم حكمی رو اجرا كنم همه رو به تعجب وا داشته بود و همه خيره شده بودن به دستاي مردونم كه آب پرتقالی شده بود...!!!
romangram.com | @romangram_com