#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_198
الانم يه چيز ميگم و تمام، نفس با شما هيچ قبرستونی نمياد.
عموم گفت: اولا كه مواظب حرف زدنت باش مردك، دوما به تو هيچ ربطی نداره تو چيكاره اي؟
آرمان پوزخندي زد و گفت آرمان: چی كارشم؟؟؟!!!!
من و نفس داريم با هم ازدواج ميكنيم، نفسم هيج جانمياد....
حالام از جلو چشام دورشين تا بابت تمام اتفاقايی كه توي اين مدت براش افتاده خوردتون نكردم.
داييم گفت: عمرا كه بتونی هيج گهی بخوري...
آرمان خيز برداشت سمتش، ناله زدم
من: آرمان تورو خدا، جون من ول كن بزرگتره زشته....
آرمان مشت گره شدشو توي هوا رها كرد و گفت
آرمان: حيف، حيف كه خاطر نفس برام خيلی عزيزه وگرنه ميدونستم با تو مرتيكه....
توي اون اوضاع داغون داشتم خر ذوق ميشدم از اينكه آرمان گفت داريم ازدواج ميكنيم و خاطرش برام عزيزه...
مادر بزرگم گفت: بذار نفسم خودش حرف بزنه پسر....
آرمان: حرف من حرف نفسم هست، اون حق تصميم گيري داره از خودش بپرسين انتخاب با خودشه.
همه ي چشم ها به من نگاه ميكردن و منتظر بودن.
نگام كشيده شد به آرمان و آرام، چشماي نگرانشونو به من دوخته بودن....
چشماي آرمان نميدونم چرا غمناك بود....
و من عاشق اين چشماي غمبارش بودم...
بدون فكر و تأمل گفتم
من: آرمان راست ميگه، من با شماها هيج جا نميام.
romangram.com | @romangram_com