#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_197

: نفس تويی عزيزم؟؟؟؟؟ خودتی؟؟؟

باور نميكردم، چشمام پر از اشك شد....

تمام خانواده مامان و بابام اونجا بودن...

آره ديگه پولاي مارو كشيدن بالا، دارن ميرن صفا...!!!

مادر بزرگم پريد و بغلم كرد، توي يه چشم به هم زدن همه دورم جمع شدن.

هركسی يه چيزي ميگفت و منم فقط گريه ميكردم و چيزي نميگفتم.

تمام حرفشون يه كلمه بود، پشيمونی...

ميگفتن پشيمونيم و جاي خاليتو حس ميكنيم حالا كه نيستی!!...

زانو هام سست شده بود، بی اراده سر خوردم روي زمين.

تمام دنيا خراب شد روي سرم.

منو بيرون كردن بدون فكر حالا اينجوري ميگن كه چی؟؟؟ از خشم همه ي تنم ميلرزيد و هيچی نميفهميدم...

وقتی به خودم اومدم كه آرمان با يه ليوان آب كنارم بود و می گفت آرمان: بخور.

سرمو تكون دادم و گفتم من: نميخوام.

تحكم صداش مثل هميشه حايی براي حرف نذاشت آرمان: گفتم بخور.

يه ذره خوردم، همهمه بود و هر كی يه چيزي ميگفت، آرمان عصبی گفت آرمان: چه خبره ساكت يه لحظه...

روشو كرد به من و گفت آرمان: اينا كين نفس؟

مادر بزرگم گفت: نفس پاره ي تنمه پسر جان بايد برگرده خونه.

اومدم حرف بزنم كه آرمان به نشونه ي سكوت دستشو بالا برد و گفت

آرمان: ببخشيد اينو ميگما ولی شماها اگه نفس و آيندش براتون مهم بود توي بدترين شرايط ممكن از خونه بيرونش نميكردين.


romangram.com | @romangram_com