#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_186

وقتی حوصلمون از تماشاچی بودن سر رفت تصميم گرفتيم پاسور بازي كنيم، غرق شده بوديم توي بازي حسابی، يه گروه پسر داشتن از رو به رومون ميومدن و تمام تلاششون اين بود كه با اداهاشون توجه دخترا رو جلب كنن.

يه نفرشون كه قليونشم دستش بود بد جوري به نفس خيره بود و حتی توي بحث رفيقاشم شركت نميكرد، دلم ميخواست برم لهش كنم، لحظه به لحظه به ما نزديك تر شدن سعی كردم حواسمو پرت كنم.

ميدونستم اگه نگاهشون كنم اختيارمو از دست ميدم، سرم پايين بود كه يه تيكه زغال آتيشی داغ افتاد روي مانتو و شلوار نفس و جيغش بلند شد.

سريع زغالو انداختمش روي زمين و با عصبانيت بلند شدم...

تمام حرصمو توي مشتم جمع كردمو يقشو فشار دادم توي دستم...

انگار تا نميزدمش دلم خنك نميشد..

من: هووووووي چيكار ميكنی مرتيكه حواستو جمع كن.

پسره: ببخشيد بابا حواسم نبود.

من: چشاي هيزتو كمتر بچرخون تا حواست پرت نشه...



پسره چی ميگی ول كن بابا يقه مو چيزي نشده كه خسارتشو ميدم.

من:خسارت بخوره تو سرت مگه من گداي خسارتشم؟؟؟ تو حواست به خودت و جلوت باشه احمق.

نفس: ولش كن آرمان چيزي نشد، فقط مانتوم سوخت خيلی دوسش داشتم...

من: مانتوت به جهنم خودت طوريت نشد نسوختی؟ نفس: نه بزار بره ولش كن زشته.

يقشو ول كردم

من: خدارو شكر كن بلايی سرش نيومد و گرنه من ميدونستم و تو گمشو برو عوضی.

پسره با دوستاش دوييدن و رفتن...

از اين پسراي دختر نماي سوسول بودن كه دعوا بلد نيستن، دوستاشم نگاه ميكردن و خودشم كه ماست...

حيف اهلش نبودن و گرنه يه دعواي مفصل راه ميوفتاد...


romangram.com | @romangram_com