#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_182
مهسا: من از الان گفتم كه باز نگی نشد و مامان و بابام نزاشتن و اين حرفا.
من: خودم كه ميام ولی آرمانو عمرا، ميخواي بيارمش صاحب شی؟!
مهسا: نترس بابا نميخورمش من خودم يكی دارم درجه يك مال تو ارزونی خودت.
من: نمياد، مطمئنم.
مهسا: تو گفتی بهش؟ من: نه ولی ميدونم نمياد.
مهسا: حالا تو بهش بگو، من واسه خودت ميگم اونجا همه دونفره باهمن كسی تنها نيست.
من: باشه، فعلا كاري نداري؟ مهسا: نه گلم برو به كارات برس من: فعلا مهسا: باي عزيزم
صداي در اتاق فرصت نداد كه به فكر و خيالاتم برسم من: بله؟
آرمان: ميخوام بيام تو حريم خصوصيت دارم اعلام حضور ميكنم...!!!
الللهييی فدااااااش بشم من....
من: كار داري؟
آرمان: نه پس مرض دارم.
من: مشخصه، بيا.
درو باز كرد و اومد داخل داشتم شاخ درمياوردم....
آرمان و آرام كنار هم اونم با خنده...
خنديدم و گفتم
من: به به خواهر و برادر عاشق...!!!
آرمان: تيكه ننداز جوجه، درسته عين نی نيا زر زر ويی ولی معلوم نيست به اين آبجی ما چی گفتی كه مثل حرفاي مامان بزرگا اثر داشته خانوم بزرگ....
romangram.com | @romangram_com