#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_176
ته دلم روشن شده بود و فكرميكردم آرمان دوستم داره...
دلم چقدر براي خودم ميسوزه هيچكی منو واسه خودم نميخواد، همه فقط ميخوان يه سوء استفاده اي كنن و برن...
چقدر از حرفاي آرمان حالم خوب شده بود ولی حالا از هميشه بد ترم .....
اي خدا حرفاي آرمان فقط بخاطر اين بود كه اون دختره بفهمه آرمان عاشق يكی ديگس...؟؟؟ درسته بهار فهميد عاشقه ولی نه عاشق من عاشق يه دختر خوشگل تر و دوست داشتنی تر...
خدايا ديگه تحمل ندارم، اگه من و آرمان قسمت هم نيستيم پس حداقل يه كاري كن بتونم فراموشش كنم ....
خدايا من بدون نگاه تو هيچم كمكم كن ديگه بهش فكر نكنم...
*فصل بيست و ششم*
از سر و كار گذاشتن نفس خوشم می اومد....
كلا وقتی حرص ميخورد و لجش در ميومد قيافش هزار برابر خواستنی تر و نازتر ميشد....
مديونين اگه فكر كنين مردم آزارم اما خوشم مياد اذيتش كنم!!!....
ولی خب قبول دارم خريت بود توي اين موقعيت....
حالش خوب نبود و نبايد اذيتش ميكردم، نگران حالش بودم و ميترسيدم باز حالش بد بشه... می خواستم برم بگم تمام حرفام شوخی بوده ولی باز پشيمون ميشدم، حالا تو يه فرصت مناسب ميگم عاشق كسی نيستم و حرفام شوخی بوده...
ولی نه چرا دروغ بگم؟ من عاشقم عاشق يه دختر خوشگل و كوچولو، اون بايد بدونه...
داشتم زنجيرمو در مياوردم كه در اتاقمو زدن من: بله؟
آتنا: بيداري آرمان؟ من: بله مامان بيا تو.
خودمو آماده كردم واسه يه دعواي مفصل، مطمئن بودم آتی از دستم حسابی ناراحته.
اومد داخل و نشست لبه ي تخت آتنا: يعنی بكشمتا بازم كمته...
romangram.com | @romangram_com