#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_175
*فصل بيست و پنجم*
به محض اينكه آرمان در اتاقو بست و رفت بيرون بغض خفه شده ي توي گلومو آزاد كردم و صورت تب دارمو گرفتم بين دستام و بيصدا گريه كردم...
احساس شكستگی ميكردم توي خودم....
و صداي شكستن خودمو خوب ميشنيدم كه هر لحظه خورد تر می شد!!!...
از هفته پيش چقدر به خودم دلداري دادم كه آرمان دختره رو نميخواد، قصد ازدواج نداره
و...
چقدر نذر و نياز كردم كه اين ازدواج سر نگيره...
درسته نذر و نيازام نتيجه داد ولی غافل از اينكه آقا آرمان عاشق شده عاشق يه دختره ديگه...
من درست نظر نكرده بودم، اون ازدواج سر نگرفت اما...
چقدر سخته عشقت توي چشمات زل بزنه و بگه عاشق شدم....
توام كاري از دستت برنياد جلوش بخندي و خودتو كنترل كنی ولی بعدش از غصه بميري...
ديگه زندگی برام مفهومی نداره، ديگه اميدي براي زندگی ندارم...
كاش هيچوقت پام به زندگی آرمان باز نشده بود، كاش هيچوقت نميديدمش، اي خدا تقديرم چيه؟
چرا منو كشوندي اينجا؟ عاقبتم چی ميخواد بشه؟؟ خدا ديگه خستم، بسمه، نميتونم اينهمه بد بياري رو پشت هم تحمل كنم....
خدايا تنها اميد زندگيم به آرمان بود حالا ديگه به چه اميدي زندگی كنم؟
چقدر از حرفاي پشت تلفن آرمان ذوق زده شدم، چقدر حالم بهتر شد و انرژي گرفتم....
romangram.com | @romangram_com