#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_170
بهار با غيض و عصبانيت گفت
بهار: منم اصلا از تو و ريخت و قيافت خوشم نمياد ميخواستم خودم جواب رد بدم چون منم بخاطر پدر و مادرم اينجام همون بهتركه تو منو نخواي چون من حالم ازت بهم ميخوره و محاله با آدم بی ريختی مثل تو ازدواج كنم...
می دونی چيه؟ تو اصلا لياقت منو نداري....
اينو گفت و راه افتاد و رفت خندم گرفته بود...
كاملا معلوم بود از من بدش مياد، نه به ناز و كرشمه هاي اولش نه به اخلاق حرصی حالاش!!!...
دختر بيچاره آخه تو اگه مالی بودي به بيست و هشت سال نميرسيدي و رو هوا ميقاپيدنت...
رفتم داخل، از نگاه هاي بقيه معلوم بود كه فهميدن نظرمون منفيه ولی به روي خودشون نياوردن...
بعد از خوردن شام كه شيش مدل غذا و دسر و كوفت و زهرمار بود كه از مزش هيچی نفهميدم همه دوباره رفتن توي پذيرايی به شب نشينی...!!!!
حالم بد بود و دلم شور نفسو ميزد، تا ساعت يك تحمل كردم و بعدش خستگيو بهونه كردم و زير اخم و تخماي مامان و بابا اومدم بيرون. ميدونستم امشب يه دعواي مفصل انتظارمو ميكشه...
همه تا دم در به اسقبالم اومدن، بهار طوري كه فقط خودم بشنوم گفت بهار: تشريف ميبرين پيش نفس جونتون؟ واسه ايشون خسته نيستين؟ مثل خودش جوابشو دادم
من: دقيقا ،من واسه عشقم هيچ وقت خسته نيستم...
خدافظی كردم و با تمام سرعتم به طرف خونه راه افتادم.
همه ي برقا خاموش بود و اشرف خانوم كه صداي ماشينمو شنيده بود اومد توي حياط همينطور كه ريموت درو ميزدم گفتم من: سلام
اشرف خانوم با خنده گفت
اشرف خانوم: سلام آقا، چيشد آقا مبارك شد به فكر لباس باشيم ما؟ كلافه گفتم
من: نه بابا چی ميگی اشرف خانوم واسه خودت؟ از اولم قرار نبود اتفاقی بيوفته...!!!
نفس چطوره؟
اشرف خانوم: خوبه خوابه، سوپ چند قاشق بيشتر نخورد ولی داروهاشو دادم با عصبانيتی كه سعی داشتم كنترلش كنم گفتم من: اشرف خانوم با شكم خالی بهش دارو دادي؟
romangram.com | @romangram_com