#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_162

ساعت شيش و ده دقيقه از شركت زدم بيرون و هفت و بيست دقيقه رسيدم خونه.

دل توي دلم نبود، دعا ميكردم نفس خونه باشه، دوست نداشتم رفته باشه...!!!

خونه غرق در سكوت و تاريكی بود و اين نشون ميداد كسی نيست...

دلم يه جوري شد...

رفتم توي اتاقم تا آماده بشم، ولی يه حس كنجكاوانه بهم ميگفت برم توي اتاقش...

به حرف دلم گوش كردم و از اتاقم رفتم بيرون، در اتاقش بسته بود آروم در زدم، جوابی نيومد...

دلم شكست، قلبم درد گرفت، گفتم ديدي واسش مهم نبودم رفت؟؟؟ با اين حال كه جوابی نيومد درو باز كردم، می خواستم برم توي اتاقش...

با ديدن نفس كه روي تخت خوابيده بود انگار دنيارو بهم دادن، خوشحال بودم..

رفتم نزديكش، چشماش بسته بود و هذيون ميگفت!!!..

رفتم سمتش و صداش زدم، يه بار دو بار سه بار...

جواب نداد كه نداد....

دستمو گذاشتم روي پيشونيش، انقدر داغ بود كه دستم سوخت...

حسابی هول كردم نميدونستم بايد چيكار كنم؟؟؟

هيچ كاري به ذهنم نميرسيد، از خودم بدم اومد ميدونستم اين بلا بخاطر من سرش او مده....

بين تموم هذيونايی كه ميگفت آرمان گفتنشو خوب تشخيص ميدادم...

دوويدم پايين يه كاسه پر آب و يه دستمال تميز برداشتم و رفتم توي اتاقش...

دستمالو خيس كردم و گذاشتم روي پيشونيش، انقدر تبش بالا بود كه با هر بار برداشتن دستمال، دستمالی كه خيس آب بود خشك و داغ ميشد....

بجاي اينكه بهتر بشه لحظه به لحظه داغ تر می شد، ترسيدم از شدت تب تشنج كنه...

صداش زدم


romangram.com | @romangram_com