#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_155

نفس: باور كن نميتونم بگم شخصيه...

من: باشه من واقعا نميدونم شخصی تر از اون چی ميتونه باشه ولی خب اگه نميخواي بگی نگو مهم نيست...

من ميرم ولی اگه ببينم فردا سينی غذات دست نخوردس ميدونم و تو ، بايد تا تهش بخوري نفس با عجز گفت

نفس: من به طور طبيعی نميتونم اينهمه بخورم چه برسه به الآن؟ با قاشق يه خط بين برنجش كشيدم

من: اينارو بايد بخوري وگرنه از خونه پرتت می كنم بيرون زرزرو...

نفس: از ترس بی جا موندنم كه باشه بزور ميخورمش.

من: تا صبح اگه خواستی بگی ميتونی بياي توي اتاقم من مثه تو لوس نيستم درم نزدي مشكلی نيس...

نفس: منتظر نباش نميام.

مثل هميشه گفتم من: به درك...

رفتم بيرون و دوباره درو محكم بستم.

حسابی داشتم حرص ميخوردم، واقعا چه مشكلی بود از اون بدتر؟

اصلا به من چه بابا...

تا صبح به خودم توپيدم كه به قرآن گريه اون به تو ربطی نداره ولی دلم آروم نشد كه نشد.....



*فصل بيست و سوم*



با رفتن آرمان خيره موندم به سينی غذايی كه برام آورده بود، اين يعنی مهم بودم براش كه نخواسته گشنه بمونم....

اين يعنی نگرانمه، وقتی ميگه بگو چی شده تا كمكت كنم يعنی نگرانمه....

آره اون خودش مثه آدم نميتونه ابراز احساسات كنه، مدلش اينجوريه من خودم بايد بفهمم...


romangram.com | @romangram_com