#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_118
با نفس راه افتاديم سمت پرو نفس: تو سايز منو از كجا ميدونی؟ لباسو به طرفش گرفتم و گفتم من: بگير بپوشش زياد حرف نزن...
شونه اي بالا انداخت و رفت داخل اتاق، چند دقيقه اي طول كشيد، در پرو باز شد و نفس اومد بيرون.
با حرص محكم زدم توي سرم و گفتم
من: كی به تو گفت بياي بيرون هان؟ گمشو تو پرو برگرد زود...
نفس رفت تو و منم رفتم دم در و درو يخورده بستم نفس: می خواستم به تو نشون بدم خب...
من: خري ديگه، سر تا سر فروشگاه آيينه س، پرآدمه اينجا، سر تو مثه خر انداختی پايين اومدي بيرون كه چی؟ صدا ميزدي خودم ميومدم اينطوري...
نفس: خب بابا، باشه غرغرو، خوبه حالا؟ تازه يادم افتاد نگاهش كنم ،فوق العاده بود...
من: باكتش كه خوبه پوشيدس يه ساپورتم بپوشی حله، ولی اگه كتت در بياد جات يه راست قبرستونه بيمارستانم نه، تاكييد كردم
ق ب ر س ت و ن شير فهمه؟ اخم كرد و گفت نفس: بله فهميدم.
من: خيله خب، زود درش بيار بيا، ميرم حساب كنم.
بعد از حساب كردن پول لباس، خريد كيف و كفش و يه كلاه قرمز رنگ زياد وقتمونو نگرفت...
نفس: خب حالا بريم واسه آرام كادو بگيريم.
چش غره اي رفتم و گفتم
من: خودمم كه اينجا بوقم....
نفس: آخه تولده آرامه...
من: بله واسه همينه كه سه ساعته داريم واسه جناب عالی دنبال لباس و كفش و كلاه ميگرديم.
نفس: خب من مهم بودم كه خوشگل بشم، ولی تو مهم نيست چيكار كنی.
romangram.com | @romangram_com