#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_114

با حالت قهر سرشو چسبوند به پنجره، منم بی توجه بهش صداي آهنگو بلند كردمو همراهش خوندم به اميد اينكه نفس بفهمه عاشق شدم...

شبا مستم ز بوي تو خيالم پر ز بوي تو خرامون از خيال خود گذر كردم ز كوي تو بازم بارون زده نم نم دارم عاشق ميشم كم كم بذار دستاتو، تو دستام عزيز هر دم عزيز هر دم بازم بارون زده نم نم

دارم عاشق ميشم كم كم بذار دستاتو، تو دستام عزيز هردم عزيز هردم گناه من تويی جادو نگاه من تويی هرسو مرو از خواب من بانو تويی صياد منم آهو شب تنهايی زارو كسی هرگز نبود ياروم خراب ياد تو بودم تو بردي از نگات ما رو بازم بارون زده نم نم دارم عاشق ميشم كم كم بذاردستاتو، تو دستام عزيز هر دم عزيز هر دم...

)بارون خيال، مازيارفلاحی(

ماشينو توي پاركينگ مركز خريد بزرگ تهران پارك كردم، نفس با تعجب گفت نفس: مگه اينجا سگم ميفروشن؟ اخم كردم و گفتم

من: فضولی موقوف دختر، اول لباس خودمونو ميگيريم بعد كادو واسه آرام.

همينطور كه جلوتر از من راه افتاده بود گفت نفس: اوكی، پس اول واسه من ميخريم...

خودمو بهش رسوندم و همينطور كه دكمه آسانسورو ميزدم گفتم من: هركسی از هر چی خوشش اومد ميگيره، نوبتم نداره، بروتو.

بعد از پياده شدن از آسانسور نفس با ديدن مغازه بزرگی كه پر از لباساي مجلسی بود ذوق زد و گفت

نفس: آرمان بريم اينجا ،حتما از يه چيزي خوشم مياد...

خيره شدم بهش و حس كردم اسممو از تمام دنيا قشنگ تر تلفظ ميكنه...

منتظر نگاهم كرد و گفت نفس: بريم؟

سرمو تكون دادم و گفتم من: آره برو داخل.

نفس با ديدن هر لباس يه ذوق ميزد و من يه ايراد ميگرفتم...

نفس: واي آرمان اين خيلی قشنگه نه؟؟ من: نه...

نفس: چرا؟!

من: دامنش خيلی كوتاهه...

نفس: اين چی خوبه؟ من: نه، يقش خيلی بازه...

مغازه بعدي نفس: اينكه خوبه ديگه.؟


romangram.com | @romangram_com