#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_111

من در نقش همسر آرمان بودن مغرور شدم، پس خودش حق داره مغرور تر از اين حرف ها باشه....



*فصل پانزدهم*



چند روز پيش نفس بايد آتل پاشو باز ميكرد، خدارو شكر فرزاد بردشو لازم نبود من ببرمش...

اين روزا سعی داشتم كه خيلی كم ببينمش ...

با اينكه صبح ها زود ميرفتم و شب هام دير برميگشتم ،بازم از شانس و اقبال نميدونم خوب يا بدم همش ميديدمش، و ثانيه به ثانيه عاشق تر ميشدم...

دو روزه ديگه تولده آرامه و قراره جشن تولدش توي باغمون برگزار بشه...

ديشب خانوما روبردم واسه خريد لباس....

بعد از كلی دور زدن و كلافه كردن منه بدبخت، بلأخره مامان آتی يه دست كت و دامن بلند بادموجونی گرفت، ساده و شيك ...

توي تنش فوق العاده بود و حسابی برازنده.....

آرام يه پيراهن كوتاه مشكی گرفت، اونم خيلی قشنگ بود و بهش حسابی ميومد، اما از لحاظ پوشش افتضاح بود....

من تاييدش نميكردم ولی خب خوش بختانه نظر من اصلا مهم نيست و من فقط نقش يه راننده رو ايفا می كردم!!!....

و نفس خانوم هم كه چيزي پسند نكردن و قراره امروز ببرمش، تا هم خودم هم اون خريد كنه و البته كادوي تولد آرامم بخرم.

رفتم توي ماشين و پيام دادم بهش من: بدو ديگه، چقدر معطل ميكنی...

يك ربع بعد از پيامی كه بهش دادم، خانوم سر و كلش پيدا شد....

از توي آيينه نگاهش كردم....

آروم آروم به سمت ماشين ميومد، جين مشكی پوشيده بود و مانتو و شال آبی كاربنی و يه دنيا آرايش...

درست برعكس من كه جين آبی كاربنی پوشيده بودم و پيراهن مشكی.


romangram.com | @romangram_com