#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_110
اون روزي كه باهم رفتيم خريد، اون خريد لذت بخش ترين خريد عمرم شده....
مخصوصا قسمتی كه با فروشنده روسري دعوا كرد و جاش برام از همون روسري كه خوشم او مده بود خريد...
افتادنم توي استخر و دوباره فرشته نجاتم ....
آرمان منو از مرگ نجات داد، مرگی كه به چشم ديدم......
بعدم غيرتی شدنش، گفت بشين و تكون نخور وگرنه پاتو ميشكنم .....
باور نكردم اما اون مثل هميشه سر قولش موند و پامو شكست...!!!!
خلاصه كه همه كاراش واسم قشنگه و بوي عشق ميده....
هرچند كه ميدونم كاراش عاديه و من واسه خودم بزرگش كردم.
خيلی ناراحتم از اينكه عاشقش شدم، آخه اون كجا و من كجا؟ از من خيلی بزرگتره، هم سنی و هم هيكلی...!!!
گذشته ي من، يه دختر بی كس و كار كه بهش تجاوز شده...
آرمان پولدار و مغروري كه اصلا كسيو نميبينه، و من بايد توي اين عشق يه طرفه بسوزم و بسازم.....
ترسم از روزيه كه توي اين خونه جشن دوماديش به پا بشه...
حتی فكرشم ديوونم ميكنه....
روي تختم دراز كشيدم و عروسكو با تمام وجود بو كشيدم...
بی اراده لبخند زدم ،انقدر به خودش ادكلن ميزنه كه اين عروسك هم بوي مست كنندشو گرفته...
وااااي وااااي وااااي......
اون لحظه كه توي بغلش بودم داشتم ديوونه ميشدم، درد پامو به كلی فراموش كرده بودم و دلم ميخواست دستامو قفل كنم دور گردنشو از بغلش پايين نيام....
اون لحظه اي كه به پرستار گفت زنم داره درد ميكشه، واي توي آسمون پرواز كردنمو ديدم!!!...
چه لذتی داشت بغل آرمان بودن ،و چه غروري داشت زن آرمان شدن....
romangram.com | @romangram_com