#محاق_پارت_584
دست او روی شانه ام نشست و نگاه من میان خورشید نیمه بالا آمده و ابرهای کمرنگ تکانی خورد.
کنار گوشم زمزمه کرد:
ـ منم بغل لازمم. معشوقه خواهرت بغل لازمه خواهر معشوقه اش هست!
همایون صدایم زد:
ـ آدرس بفرست! می ریم از ایران! می ریم جایی که دور از ارسلان باشه.
سرم را عقب کشیدم و او دقیق نگاه کرد. لبخند زد و دست به کف سرش کشید.
ـ یه روز میام می بینمت!
و تمام دق دلی دود شد رفت. قطع کردم و دست هایم بی مهابا برای اویی باز شد که چند سانت قدش از من بلندتر بود. لازم نبود روی نوک پاهایم باشم تا او را کاملا در آغوش بگیرم. همین حد ایستادنم و قلاب شدن دست هایش کافی بود.
ـ من دلم براش خیلی تنگ میشه.
ـ منم
ـ همایون رو دیدم که چه قدر با غصه به تو نگاه می کنه. من غصه خور هم ندارم.
دست هایم را کتفش فشردم:
ـ منم فقط هما رو دارم.
romangram.com | @romangram_com