#محاق_پارت_581
پلک می زنم. تند و پشت هم... از میان پرده ی بادخورده به تاریکی دم سحر خیره می شوم و سرم را تکان می دهم:
ـ به هیچکس نمیگم بغلم گریه کردی!
سرش را کلافه تکان داد و آرام گفت:
ـ پامچال اذیت نکن... حوصله ندارم.
لبخند کمرنگی زدم و دستم را از روی شانه اش برداشتم. چرخی زدم و بطری آب را از روی سینک ظرفشویی برداشتم:
ـ اوکی...
تنم را به سختی از فضای تنگ آشپزخانه بیرون کشاندم و میان راه پالتویم را برداشتم. چند قدم بعدی را طی کردم و از در باز تراس گذشتم. پاهایم که سنگ سرد کف زمین را لمس کرد، کمی لرز به جانم افتاد. نگاه سرسری ای به گلدان های روی جان پناه انداختم و آرنج دو دستم را تا کرده و روی میله ها می گذارم.
دست به جیب می شوم تا یار و غار همیشگی ام را پیدا کنم که موبایلم را لمس می کنم.مقابل صورتم نگه می دارمش و دو دل از هر اتفاقی، شماره اش را می گیرم.
چشم هایم را روی هم می گذارم و صدایش با خواب آلودگی به گوشم می رسید.
راستش از او بیشتر دلخورم، از او که مرا یادش رفت! زندگی ای که ساختیم را... خنده هایی که میان گریه هایم با قلقک به جانم می انداخت... دلم برای موهایش تنگ شده است، موهایی که رنگشان می کردم تا همان چند تار سفید پیرش نکند!
ـ الو...
ـ می دونی من همیشه جز آدم های اضافی زندگی همه بودم. اضافی زندگی همایون، اضافی زندگی ارسلان... اضافی زندگی ارکیده... دقیقا شبیه یه پارچه اضافی، یه وصله ناجور...
سکوتش را دوست ندارم. لااقل مرا امر و نهی کند. لااقل برایم از خودش بگوید. من صدای نفس هایش را می شنوم. صدای تکان خوردنش، صدای خش خش لباسش را...
romangram.com | @romangram_com