#محاق_پارت_539
ـ ناراحتم...
ـ غصه همایون رو می خوری؟
لبخند زدم. همایون که غصه نمی شد. همیشه قصه شب هایم بود. همیشه چند غزل و چند قافیه بی ردیف بود.
ـ دوسش داری؟
ـ همیشه دارم...
ـ کابوس چی رو می بینی؟
کمی تکان خوردم:
ـ از نرسیدن و نبودن می ترسم.
ـ چون یه بار از دست دادی...
لبخند زدم. لبخند زدم، لبخند زدم، اونقدر لبخند زدم که گوشه چشمم چینش با یک قطره بزرگ اشک باز شد. نفس کشیدم و بوی عطر او زیر بینی ام زد.
ـ مسعود واقعا از من خوشت میاد؟
خندید، کمی با صدای بلند که گوش هایم را نوازش کرد. حتما که نباید عاشقش باشم تا صدایش برایم خاص باشد. مسعود صدایش خاص بود. نگاهش بی معنی و قیافه اش زیادی خشک و بی حالت...
ـ خوشم میاد...
romangram.com | @romangram_com