#محاق_پارت_538

صدایم می زند" پامچال"...

موهای نیمه بلندش روی صورتم می افتد و می خندد. دندان های ردیف سفیدش. حاضر بود هرچه پول دارد برای ماشین گران قیمتش بدهد؛ اما هیچ خطی روی آن نیوفتد.

دوباره می خنده، دوباره نگاهم می کند و یاد همبرگری می افتم که یک شب از فرط غصه تا نیمه خوردیمش. تو برایم از رویایی گفتی که چندان جالب به نظر نمی رسید...

دست می کشی لای موهایم و برگ افتاده را بر می داری.

می توانم بگویم" دلم از غصه ات ترکیده است"

شاید هم بخواهم برایم چند بیت شاملویی بخوانی که آیدایش من نیستم.

شعر قشنگ می خواند. همایون را می گفتم.

سرم را بر می گردانم، یادم نیست چگونه کنار او دراز کشیدم. یادم نیست چرا از فرط درد با ناله بیدار شدم و کنارش روی چمن های مصنوعی زیر نور ماه دراز کشیدم.

دست هایم را بازِ باز کرده ام و به ستاره ها خیره ام.

ـ اسم همایون رو صدا می زدی...

چشم روی هم گذاشتم. همایون! رفیق روزهای خوب من، رفیق خوب روزهای من! همایون! ه، میم، الف، ی، واو، نون!

ـ نباید می گفتم؟

پلک زدم. سر چرخاندم و نگاهش کردم:


romangram.com | @romangram_com