#محاق_پارت_536
بی حوصله خندید:
ـ سپیده و جهان هردوشون دانشجوی دانشکده ی هنر بودن. هردوشون عکاسی می خوندند. قضیه تکراری جزوه بگیری و مخ بزنی پیش میاد. عاشق هم میشن؛ اما پدر سپیده راضی نبوده و هی اصرار که ارسلان خواستگار بهتری هست. این وسط مادر جهان کشته میشه و پدر جهان برای نجاتش اونو از تهران خارج می کنه و این فاصله اونقدر طولانی میشه که سپیده بعد یک سال و اندی راضی به خواستگار پر و پا قرصش می شه.
لبی تر می کند و پاکت سفید سیگارش را روی میز می گذارد:
ـ وقتی جهان پِی سپیده بر می گرده، می فهمه ازدواج کرده و دوتا دختر داره. که خود جهان هم یه بچه داره...
انگشت های دستش را روی دستم می کشد:
ـ قضیه از اونجا شروع میشه که قصد می کنه به بهونه یه معامله پا به زندگی شخصی ارسلان بذاره. ارسلان بی خبر از این عشقه... اونقدر جهان زبون می ریزه که دست آخر ارسلان کلید خونه اش هم کف دست جهان می ذاره.
#پارت157
**
romangram.com | @romangram_com