#محاق_پارت_535
به دو زن گوشه کافه نگاه کردم. یکشان مشغول کتاب خواندن و دیگر با موبایل سرگرم بود. بوی عود تمام کافه را پر کرده بود و این اصلا مورد علاقه من نبود.
ـ نتیجه خوبی نیستی!
خندید و بی خیال تر از قبل، روی صندلی شُل و وِل تر نشست:
ـ دوتامون نتیجه خوبی نیستیم.
به جلو خم شدم و انتهای سیگارم را بی پُک زدن درون جا سیگاری انداختم:
ـ اگه چشات عسلی بود؛ عاشقت می شدم.
پلکی زد:
ـ یعنی اون مدل قیافه، با یه کت شلوار های کلاسو موهای یک دست تاف خورده دوست داری؟
شانه ای بالا انداختم:
ـ نه! اونجوری تمیز تری!
#ادامه_پارت👇👇👇
romangram.com | @romangram_com