#محاق_پارت_533

Novelslands

سرم را کج کردم و آرنج هایم را روی میز گذاشتم. جعبه کوچک دستمال کاغذی را کمی جا به جا کرد:

ـ پدرت فکر پول بیشتر بوده؛ اما فردی بدون پدر کیان. این کارش باعث میشه تفرقه بزرگی بین دوطرف بیوفته. بهرحال گروه هردوشون با هم ادغام شده بود.

ـ خب؟

ـ مدتی می گذره و خیلی پدر تو خودش رو از این ور به اون ور گم و گور می کنه تا اینکه پدر کیان می فهمه یه چیپ ساخته شده! یه چیپ که دست خانواده ارسلانه.

دستی روی صورتم می کشم و با نگاه کوتاهی می پرسم:

ـ و چند نفر رو می فرستاده خونه ما؟

سرش را تکان می دهد:

ـ ارکیده چیزی نمی دونسته. اصلا در جریان نبوده...

سرش را روی میز می گذارم و چشم هایم را می بندم:

ـ حیف بود!

چیزی نمی گوید و دل من برای این همه بدبختی مان می گیرد. برای گناهی که پای ارکیده نباید نوشته می شد. انگار فرزند، ارسلان بودن، تاوان دارد!

جا سیگار کریستال را همراه یک نخ سیگار سمتم سُر داد. انتهای سیگار خودش را به آتش سیگار درون جا سیگاری زد و تکیه به صندلی نگاهم کرد:


romangram.com | @romangram_com