#محاق_پارت_532
ـ امیدوارم طرف زنده باشه. دوست دارم باهاش حرف بزنم. دوست دارم بدونم بعد مرگ ارکیده حالش چطوره!
یکی از دست هایش را پشت صندلی اش انداخت و کمی کج تر نشست:
ـ من نمی دونم اون چیپ چیه! حتی نمی دونم دقیقا چیپ چیه! ولی میدونم پدر کیان و ارسلان هردوشون باهم روی یه چیز مهم کار می کردند که آزمایشگاهش زیر خونه شما بود!
دستم را روی میز گذاشتم و با گنگی گفتم:
ـ یه روز پلیس ریخت و ارسلان رو برد!
سری تکان داد:
ـ آره! یکی از همسایه ها شکایت کرده بود که ارسلان موجب آزار و اذیتش شده و نمی تونه بخوابه!
ابرویی بالا انداختم:
ـ ولی پدر کیان رو نبردن...
ـ خب پدر کیان ربطی نداشت که پدر تو رو می شناختن.
ـ خب؟
نگاهی به اطراف می اندازد و من چشم از آن زنگوله ی نقره ای ورودی در می گیرم. امروز پیراهن مردانه پوشیده است که اصلا هیچ به استایل سوسولی اش نمیاد.
ـ ارسلان به مدت یه ماه گم میشه. یعنی خودشو از قصد گم می کنه و هرچیزی که به اون آزمایش بوده رو پاک می کنه.
romangram.com | @romangram_com