#محاق_پارت_525
قسمتی از آینده ای دور...
هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟ من سال هاست گریه نکردم، شما چطور؟
من بعد او، برای بعد هایم غصه جمع کردم ام، او چطور؟
لبش به لبخندی کش آمده بود که تا عمر داشتم همین را می خواستم؛ اما رسما و شخصا! فرق خواستن من این بود...
سرش را تکان می داد و دود سیگار اطراف را با دست هایش پراکنده می کند.
#پارت155
پیراهن تیره بر تنش آنقدر نشسته بود که همین گوشه نشستنم غنیمت بود...
از جا که بلند شد، تنم را بیشتر پشت پرده کشیدم و تا یک وقتی مرا نبیند، تا یک وقتی شکار چشم هایی نشوم که بیشتر از دوماه ندیدمشان!...
کنار میز بار کوچکی ایستاد و صدایش بیشتر به من نزدیک و دلتنگی را کاش گورش را بکنم! کاش قورتش دهم و این چشم ها هربار تا خرخره اشک نریزند...
ـ ببخشید من منتظر یه آقایی هستم، کسی سراغ منو نگرفت؟
دیدمت، دیدنی که سر درازی دارد. یک سرش عشق خودکشی می کند، سر دیگرش نشاید های ناشایست.
romangram.com | @romangram_com