#محاق_پارت_524
ـ نیازه... نیازه چیزی..
نفسی گرفتم:
ـ نیازه چیزی بیارم برات؟
سرش را تکان داد:
ـ سیما ممکن الان بخوابه. میشه یه چیز جمع و جور برای خوردن درست کنی؟ ضعف داره و ممکن لرز به تنش بیوفته...
تخت را دور زدم و درحالی که لباس های آورده ام را جمع می کردم گفتم:
ـ آب بیارم دستت رو بشوری...
لباس ها را روی مبل کنار در گذاشتم و با قدم های کوتاهی سمت حمام رفتم. تشت کوچک را پر آب ولرم کردم و یکی از لیف ها را برداشتم. یک لحظه ام به آن وان پرخون نگاه نینداختم، فقط بیرون آمدم و تنم را به زحمت سمت خشایار کشاندم.
تشت را نزدیک دستش کردم و او دستش را آرام از دور شانه ی سیما باز کرد و درون آب گذاشت.
نگاهم از وَرا دستش به سیمایی افتاد که پلک هایش روی هم رفته و دستش روی پیراهن سفید خشایار مشت شده است. لیف را روی هردو دستش کشید و خواستم تشت را عقب بکشم که مچ دستم را بی مهابا کشید:
ـ من نمی تونم بلند شم در رو ببندم. یه کلید توی کشوی اوله، اونو بردار، در رو از سمت خودت قفل کن و کلیدو ببر... خودم کلید جدا دارم. نمی خوام بقیه مزاحممون بشن!
سرم را بی حرف تکان دادم و تشت را پایین تخت گذاشتم. کلید را از درون کشو برداشتم و با به دست گرفتن لباس هایم بیرون زدم.
*
romangram.com | @romangram_com