#محاق_پارت_522

در را باز کردم و میانه ی اتاق، خشایار مستاصل را دیدم. میان مشتش دو پلاستیک مشکی لوکس بود و با هدست مشغول صحبت با تلفنی که کلافه اش کرده بود.

با چرخیدن تن خشایار، لباس ها را روی تخت رها کردم و او با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد. دستش را دراز کرد و پلاستیک ها را سمتم گرفت. پلاستیک ها را گرفتم و بازشان کردم.

با "خداحافظی" آرامی گوشی را درون جیبش سُر داد و هدست را روی پاتختی کنار تخت انداخت:

ـ لباس خریدم. نزدیک اینجا یه مغازه کوچیک بود.

سرم را تکان دادم و پانسمان را بیرون کشیدم:

ـ زخماش زیاده؟

دستش را به کمرش زد:

ـ زیاده...

سرم را دوباره تکان دادم و نزدیک در حمام شدم:

ـ سیما جان، میشه بیام داخل؟

صدای ضعیفش را شنیدم:

ـ خـ..ش.. خشایار اومـ... ده؟

دست خشایار با بی احتیاطی روی دستگیره ی شکسته حمام رفت و بی مقدمه تر باز شد. سر کشیدم و به سیمایی که میان وان نشسته بود، نگاه کردم. تمام آب وان رنگ خون را گرفته بود.


romangram.com | @romangram_com