#محاق_پارت_521
در را جلو کشیدم و سینه به سینه اش شدم. خودش را عقب کشید و در اتاق را بستم.
تکیه به در اتاق زدم و دست او همچنان با قلدری بند چارچوب در بود.
ـ پس باید درک کنی که چرا قبلا چیزی بین من و کیان بوده!
چشم هایم را ریز کردم:
ـ حالا از این سمت نگاه کن! اگه من با کسی بودم و الان دختری وجود نداشت، اینقدر طلبکار بودی؟ بودی مسعود؟ اخه کیان؟ حداقل ماهرخ!
لبی تر کردم و من بی حوصله دستش را از چهارچوب در پایین انداختم و ادامه دادم:
ـ الان انتظار داری چیکار کنم؟ انتظار داری چی بگم؟ انتظار داری به خوش ترین حالت ممکن بگم؛ مشکلی نیست؟ بگم این گوه دونی که من و تو داخلشیم یه روز خوبم داره؟
و گذشتم از اویی که مرا می خواست به خیلی چیزها برساند؛ اما نمی توانست.
#پارت154
و گذشتم از اویی که مرا می خواست به خیلی چیزها برساند؛ اما نمی توانست. گذشتم از مردی که وقتی مرا نوازش می کرد کمی یاد همایون می افتادم. می خواستم از اویی بگذرم که هرچه داشتم را می دانست و دانسته هایش بیشتر مرا می ترساند.
پله ها را بالا رفتم و به صدای قدم هایش گوش ندادم. به صدا زدن هایش که زیر تر از تُن صدایش بود. اهمیت ندادم که این مرد دیگر مرد نبود!
romangram.com | @romangram_com