#محاق_پارت_519

ـ لباسات رو...

دستش را بالا آورد:

ـ در میارم خودم... میشه حوله برام پیدا کنی؟ خشایار گفت؛ حوله خودش توی همین کشوهاست!

سرم را تند تند تکان داد و برای اینکه راحت باشد، زود بیرون آمدم و سمت کشوی کوچک زیر پنجره رفتم.

روی زانو نشستم و کشوی اول را باز کردم. انبوهی از لوازم بهداشتی، خمیر ریش و مسواک و ...

کشوی دوم را که باز کردم، چشمم به حوله سفید افتاد. حوله را که بیرون کشید دنباله اش چند عکس بیرون آمد. سرم را جلوتر بردم و سعی کردم، عکس ها را از نخ های اضافی حوله جدا کنم. نگاه بی حواسی به عکس ها انداختم.

خشایار همراه سیما روی یک سنگ نشسته بودند و سیما در آن عکس لبهایش را به گونه ی خشایار چسبانده بود. لبخند غمگینی زدم و با دیدن عکس بعدی کمی لبخندم سرحال تر شد. کت شلوار نوک مدادی به تن و سیما با آن پیراهن کوتاه آبی، کله قند به دست داشت و چشمکی به خشایار می زد.

عکس بعدی را با دقت نگاه کردم. موهای بلند سیما اطرافش پخش شده بود و خشایار سر روی پاهای سیما گذاشته بود و می خندید.

لبخندم همچنان روی لب هایم بود؛ اما کمی دلم می سوخت که آنقدر بلا سر این دو آمده است!

عکس ها را روی هم گذاشتم و انتهای کِشو سُر دادم. حوله را نزدیک صندلی در حمام گذاشتم:

ـ میرم برات لباس بیارم. بمون تو حموم تا خشایار وسایل بیاره زخمتات رو شستشو بدم.

صدای " باشه" کمرنگیش را که شنیدم، سمت در رفتم و از اتاق بیرون زدم.

میان فرود از پله ها کمی مکث کردم. برایان و کیان با هم صحبت می کردند. صحبتی که توانایی کنجکاو کردن مرا داشت.


romangram.com | @romangram_com